مادر و خواهرای گرامی طرف اومدن و منم براشون چای بردم...درونم پر از خشم بود ازینکه اومدن منو دید بزنن که آیا مورد پسندشون هست یا نه...اما ظاهرمو چنان اروم نشون دادم که همه چی خیلی گل و بلبله...فقط چون داداش سفارششون کرده بود چیزی نگفتم
مادر و خواهرش خیلی حرف زدن اخرش نفهمیدم چی گفتن و چی شنیدم...از منم چیز زیادی نپرسیدن اما بجاش تا میتونستن از طرف تعریف کردن..قرار شد زنگ بزنن..تا الان که نزدن و امیدوارم هیچوقت نزنن....نمیدونم این استرس و فکرای عجیب غریب و ترسناک چرا ولم نمیکنن...انگار فوبیای ازدواج گرفتم...نمیدونم نتیجه چی میشه اما دیگه دلم نمیخواد کسی به این بهونه ها بیاد خونه
خیلی فکر کردم...آخرش بخودم گفتم تو واسه یه عمر زندگی،اون سر دنیا نمیتونی دووم بیاری...مگر با شرایطی که فکر نکنم قبول کنن
پ.نوشت:فقط واسه اینکه این حس عذاب وجدانو کم کنم و برا همیشه بزارمش کنار،با یه اکانت قلابی دنبالش کردم.....ظاهرا انگار همه چی خوبه براش و دنیا به کامش...اما نمیدونستم انقدر حالم خراب میشه....دلم گرفت..دلم خیلی سوخت ازینکه یه وقتایی یه چیزیو خیلی میخوای،هرکاری میکنی...اما دنیا برات نمیخواد...خدا برات نمیخواد...من قدرت اینو ندارم که پای حکمت خدا وایسم اما فقط سوختنش سهمم شد...
با خودم گفتم من عاشق نیستم،عاشق دیوونه نیستم...ولی تو تمام این مدت هرکاری از دستم برمیومد کردم..حتی بیشتر...اما شما آقایون چرا انقدر زود فراموش میکنید؟چرا جنگیدن بلد نیستین...به قول خانم پ فقط مرگه که تو این دنیا چاره نداره....اگه چاره ای نبود پس این امید از کجا اومده...چرا از بین نمیره...چرا نمیتونم کنارش بزارم؟!میدونم من مقصر بودم و هستم اما به خاطر خیلی چیزای دیگه واگذارت میکنم به همون بالایی...
پ.نوشت دو:با تمام این احوالات حالم خوبه،مثل همیشه حفظ ظاهر میکنم و سرم به کارام گرمه و دارم برای مهر ماه آماده میشم:)
اللهم اشف کل مریض...ما را در سایت اللهم اشف کل مریض دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 143