این روزا - تاریخ: 1405/6/24 ساعت: 4:55
خسته از یه مسیر حدودا پنج ساله...بگم یه هدف بهتره.... بالاخره تموم شد:)با وجود تمام موانعی که هنوزم جلو رومه اما قرار نیست این جا توقف کنم...پ. نوشت: با خودم میگفتم چطور یکی میتونه شب تا صبح یسره انلاین باشه... لعنت به این همستر... چه فکرا که تو سرم میومد و میرفتاونروز به معنی واقعی کلمه داشت جونم د...
بازگشت - تاریخ: 1405/6/24 ساعت: 4:55
دو سه تایی وبلاگ هست که خواننده ثابت اما تقریبا خاموششونم.... حوصله نوشتن تو اینجا رو ندارم... ولی همچنان رفت و آمد دارم تو بلاگفا... یاااادش بخیر، چه دورانی بود... اینستاگرام همه رو مثل یه اهن ربا جمع کرد و برد با خودش... پس روز بعد شب اول محرمه... امسال دلم میخواد جایی که دلم میخواد برم اما طبق مع...
راهنمای کامل روزا.... ؛ هر آنچه باید بدانید - تاریخ: 1405/5/1 ساعت: 11:40
اطلاعات جدیدی درباره «این روزا....» منتشر شده که در ادامه مرور می‌کنیم. آنچه تاکنون منتشر شده حاکی از آن است که خسته از یه مسیر حدودا پنج ساله...بگم یه هدف بهتره....بالاخره تموم شد:)با وجود تمام موانعی که هنوزم جلو رومه اما قرار نیست این جا توقف کنم...پ. نوشت: با خودم میگفتم چطور یکی میتونه... در اد...
این روزا.... - تاریخ: 1403/4/14 ساعت: 13:18
خسته از یه مسیر حدودا پنج ساله... بگم یه هدف بهتره.... بالاخره تموم شد:) با وجود تمام موانعی که هنوزم جلو رومه اما قرار نیست این جا توقف کنم...پ. نوشت: با خودم میگفتم چطور یکی میتونه شب تا صبح یسره انلاین باشه... لعنت به این همستر... چه فکرا که تو سرم میومد و میرفتاونروز به معنی واقعی کلمه داشت جونم...
سال نو - تاریخ: 1403/1/31 ساعت: 13:04
شدیدا دنبال کارم ولی پیدا نمیشه شدیدا نگرانم ولی درست نمیشه...
یخ در بهشت - تاریخ: 1402/12/5 ساعت: 22:33
و منی که امروز خودمو تو حرمت زیر بارش اون همه برف دیدم... حرمت بالاخره قسمتم شد... ممنونم ازت
حس خوب - تاریخ: 1402/12/5 ساعت: 22:33
چرا باید تو شب میلاد شما من به دنیا بیام؟! +یا کفیل زینب(س) +دوستت دارم....
خدا... - تاریخ: 1402/11/6 ساعت: 13:36
نوشته بود: خون میچکد از دیده در این کنج صبوری... این صبر که من میکنم افشردن جان است...
خاطرات - تاریخ: 1402/10/6 ساعت: 0:20
شاید بعد گذر از این روزا بیام و خاطرات سفر کربلای امسالمو بنویسم...که کربلایی شدنم امسال بازم معجزه بود...همه چی دست به دست هم داد تا بازم برای چهارمین بار طلبیده بشم....و اون دوسالی که نشد برم رو امام رضا برام جبران کرد.... اصلا بخاطر همین، برای تشکر از شما هست که دلم پرپر مشهدت شده... بخاطر تمام ا...
خستم.. خیلی - تاریخ: 1402/10/6 ساعت: 0:20
در خودم گم شده امآه بگو راه کجاستخسته ام از شب پر ابربگو راه کجاست؟!.. پ. نوشت:دلم زیارت میخواد اما دستم بسته س.... دستمو بگیر ضامن آهو.... کجا پامو کج گزاشتم ک اینجوری بحال خودم رها شدم.... ک اذن ی دیدارو نمیدیپ. نوشت دو:دندون درد این وسط حکمتش چیه...پ. نوشت سه: نوشته بود:با غمت گاهی نباید ساخت، با...
يا أباصالح - تاریخ: 1402/9/25 ساعت: 11:12
"يا صاحِبَ الزَّمانِ، وَالقلبُ مُضطربٌ." يا صاحب الزمان، دلم نگرانه... پ. نوشت: شاید هیچ کی جز شما و به اندازه ی شما از دلم خبر نداره
نابود - تاریخ: 1402/9/14 ساعت: 15:11
دل کوچکی داری و غمهایی بزرگچاره ای نداری جز این که غمت را جاهای دیگر پنهان کنی مثلا ته چشم هایت،پشت خنده هایت، در سکوت ناگهانت، در گریه های دور از چشم...عیبی ندارد اگر آغشته ای به اندوه،کسی ابر را سرزنش نمیکند اگر تیره باشد و نبارد... Adblock test (Why?)
هی.... - تاریخ: 1402/9/14 ساعت: 15:11
بهش گفتم: خستگانت را شکیبایی نماندیا دوا کن یا بکُشو چی میشه که دوا کنی....
خدایا... مارو به دلتنگیامون برسون مهربون - تاریخ: 1402/9/2 ساعت: 17:49
میترسم از زندگی کنار کسی اما با یاد یکی دیگه.. میترسم از بله گفتن به کسی اما با مهرِ یکی دیگهنمیدونم چطور با این قضیه قراره کنار بیام یا حتی چی میشه... تمام این سالهارو، همه اون اشکا و رنج هارو، اون همه صبر رو به امید وصال دلامون گذروندم... حتی هنوزم حاضرم بخاطرت هرچقدر سخت، بازم صبر کنم، من از خدا ...
به کجاها برد این امید مارا... - تاریخ: 1402/8/15 ساعت: 14:04
دل گفت: وصالش به دعا باز توان یافت عمریست که عمرم همه در کار دعا رفت... پ. نوشت: خدایا چی میشه گاهی، فقط گاهی حکمتت با حاجت دلمون یکی باشه؟!:(
آبانِ بی مهر - تاریخ: 1402/8/15 ساعت: 14:04
دلم میسوزد و کاری ز دستم بر نمی آید....
مهرِ بی مِهر - تاریخ: 1402/7/10 ساعت: 17:22
نوشته بوداینجوری ادامه میدم کهدووم بیاردووم بیاردووم بیاربه قول فلانی امید رو کِش میدم تا اجابت برسهولی خب آدمه دیگه....پ.نوشت:ولی خب چکنم،بخوام راستشو بگم..ظرفیتم تموم شده صبرم تموم شده و حالم داره ازین دنیایی که مارو توش گرفتار کردی بهم میخوره..متنفرم ازش...همه ی بد و بیراهای دنیا تو ذهنمه و دارم ...
به خاطرِ تو،به گریه نشستم..بگو چه کنم؟ - تاریخ: 1402/6/6 ساعت: 15:24
نوشته بود:با تو شوری در سربی تو جانی ویراناز این زخم پنهان...می میرم.....+راست میگفت همینجوری پیش بره این غم و درد پنهان منو میکشه....پ.نوشت:اینروزام به انتظار میگذره....یه انتظار عجیب..احساس میکنم من اولین کسی ام که این انتظارو تجربه میکنم..حسی که لحظه ای بهت میگه احمق دست بردار...و همینکه خواستی ا...
شب - تاریخ: 1402/5/26 ساعت: 15:38
+نوشتم:خدایا..... مارو به دلتنگیامون برسون.... بسه این همه دوری...:(
کاش جوابمو میدادین - تاریخ: 1402/5/15 ساعت: 20:38
بهش گفتم من طاقتشو ندارم...هرچقدرم که قوی باشم یا تظاهر به قوی بودن کنم...التماسش کردم که نزار اینجوری تموم شه...دیگه طاقت جدایی ندارم....کاش یه راهی بود...اون وقت همه چیزمو براش میزاشتم...بهش گفتم اگه همه چیز درست شد براش جبران میکنم،همه ی این سال هارو...همه ی اون اشتیاقای بی جوابو و ناراحتیا روبهش...