خرید بک لینک
خسته از یه مسیر حدودا پنج ساله...بگم یه هدف بهتره.... بالاخره تموم شد:)با وجود تمام موانعی که هنوزم جلو رومه اما قرار نیست این جا توقف کنم...پ. نوشت: با خودم میگفتم چطور یکی میتونه شب تا صبح یسره انلاین باشه... لعنت به این همستر... چه فکرا که تو سرم میومد و میرفتاونروز به معنی واقعی کلمه داشت جونم در میومد و کاری از دستم برنمیومد، انقدر که حرص خوردم.....نهایتا با یه اتفاق عجیب دلم آروم گرفت... بهش گفتم بازم ممنونم ازت...:(پ. نوشت دو: دلم خونِ.. خون...ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مبین محمدپور تاريخ: سه شنبه 24 شهريور 1405 ساعت: 4:55

بازگشت

دو سه تایی وبلاگ هست که خواننده ثابت اما تقریبا خاموششونم.... حوصله نوشتن تو اینجا رو ندارم... ولی همچنان رفت و آمد دارم تو بلاگفا... یاااادش بخیر، چه دورانی بود... اینستاگرام همه رو مثل یه اهن ربا جمع کرد و برد با خودش... پس روز بعد شب اول محرمه... امسال دلم میخواد جایی که دلم میخواد برم اما طبق معمول نمیشه...چهل روز تایم دارم خودمو جمع و جور کنم واسه اربعین...

برچسب: نویسنده: مبین محمدپور تاريخ: سه شنبه 24 شهريور 1405 ساعت: 4:55

اطلاعات جدیدی درباره «این روزا....» منتشر شده که در ادامه مرور می‌کنیم. آنچه تاکنون منتشر شده حاکی از آن است که خسته از یه مسیر حدودا پنج ساله...بگم یه هدف بهتره....بالاخره تموم شد:)با وجود تمام موانعی که هنوزم جلو رومه اما قرار نیست این جا توقف کنم...پ. نوشت: با خودم میگفتم چطور یکی میتونه... در ادامه مهم‌ترین نکات این گزارش ارائه شده است.خسته از یه مسیر حدودا پنج ساله...بگم یه هدف بهتره....بالاخره تموم شد:)با وجود تمام موانعی که هنوزم جلو رومه اما قرار نیست این جا توقف کنم...پ. نوشت: با خودم مادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مبین محمدپور تاريخ: پنجشنبه 1 مرداد 1405 ساعت: 11:40

خسته از یه مسیر حدودا پنج ساله... بگم یه هدف بهتره.... بالاخره تموم شد:) با وجود تمام موانعی که هنوزم جلو رومه اما قرار نیست این جا توقف کنم...پ. نوشت: با خودم میگفتم چطور یکی میتونه شب تا صبح یسره انلاین باشه... لعنت به این همستر... چه فکرا که تو سرم میومد و میرفتاونروز به معنی واقعی کلمه داشت جونم در میومد و کاری از دستم برنمیومد، انقدر که حرص خوردم..... نهایتا با یه اتفاق عجیب دلم آروم گرفت... بهش گفتم بازم ممنونم ازت...:(پ. نوشت دو: دلم خونِ.. خون... ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مبین محمدپور تاريخ: پنجشنبه 14 تير 1403 ساعت: 13:18

شدیدا دنبال کارم ولی پیدا نمیشه شدیدا نگرانم ولی درست نمیشه...

برچسب: نویسنده: مبین محمدپور تاريخ: جمعه 31 فروردين 1403 ساعت: 13:04

و منی که امروز خودمو تو حرمت زیر بارش اون همه برف دیدم... حرمت بالاخره قسمتم شد... ممنونم ازت

برچسب: نویسنده: مبین محمدپور تاريخ: شنبه 5 اسفند 1402 ساعت: 22:33

چرا باید تو شب میلاد شما من به دنیا بیام؟! +یا کفیل زینب(س) +دوستت دارم....

برچسب: نویسنده: مبین محمدپور تاريخ: شنبه 5 اسفند 1402 ساعت: 22:33

نوشته بود: خون میچکد از دیده در این کنج صبوری... این صبر که من میکنم افشردن جان است...

برچسب: نویسنده: مبین محمدپور تاريخ: جمعه 6 بهمن 1402 ساعت: 13:36

شاید بعد گذر از این روزا بیام و خاطرات سفر کربلای امسالمو بنویسم...

که کربلایی شدنم امسال بازم معجزه بود...همه چی دست به دست هم داد تا بازم برای چهارمین بار طلبیده بشم....و اون دوسالی که نشد برم رو امام رضا برام جبران کرد.... اصلا بخاطر همین، برای تشکر از شما هست که دلم پرپر مشهدت شده... بخاطر تمام این سالایی که راهی کربلام کردی.....

برچسب: نویسنده: مبین محمدپور تاريخ: چهارشنبه 6 دی 1402 ساعت: 0:20

در خودم گم شده ام

آه بگو راه کجاست

خسته ام از شب پر ابر

بگو راه کجاست؟!..

پ. نوشت:دلم زیارت میخواد اما دستم بسته س.... دستمو بگیر ضامن آهو.... کجا پامو کج گزاشتم ک اینجوری بحال خودم رها شدم.... ک اذن ی دیدارو نمیدی

پ. نوشت دو:دندون درد این وسط حکمتش چیه...

پ. نوشت سه: نوشته بود:

با غمت گاهی نباید ساخت، باید گریه کرد.....اما کاش با گریه درست میشد....:(

برچسب: نویسنده: مبین محمدپور تاريخ: چهارشنبه 6 دی 1402 ساعت: 0:20

"يا صاحِبَ الزَّمانِ، وَالقلبُ مُضطربٌ." يا صاحب الزمان، دلم نگرانه... پ. نوشت: شاید هیچ کی جز شما و به اندازه ی شما از دلم خبر نداره

برچسب: نویسنده: مبین محمدپور تاريخ: شنبه 25 آذر 1402 ساعت: 11:12

دل کوچکی داری و غمهایی بزرگ
چاره ای نداری جز این که غمت را جاهای دیگر پنهان کنی مثلا ته چشم هایت،پشت خنده هایت، در سکوت ناگهانت، در گریه های دور از چشم...
عیبی ندارد اگر آغشته ای به اندوه،کسی ابر را سرزنش نمیکند اگر تیره باشد و نبارد...

برچسب: نویسنده: مبین محمدپور تاريخ: سه شنبه 14 آذر 1402 ساعت: 15:11

بهش گفتم:

خستگانت را شکیبایی نماند

یا دوا کن یا بکُش

و چی میشه که دوا کنی....

برچسب: نویسنده: مبین محمدپور تاريخ: سه شنبه 14 آذر 1402 ساعت: 15:11

میترسم از زندگی کنار کسی اما با یاد یکی دیگه.. میترسم از بله گفتن به کسی اما با مهرِ یکی دیگهنمیدونم چطور با این قضیه قراره کنار بیام یا حتی چی میشه... تمام این سالهارو، همه اون اشکا و رنج هارو، اون همه صبر رو به امید وصال دلامون گذروندم... حتی هنوزم حاضرم بخاطرت هرچقدر سخت، بازم صبر کنم، من از خدا زورکی نخواستمت، بلکه با تمام صلاحش امید به این وصال داشتم.... حالا چطور جای کسی که به اندازه ی یه عمر باهاش آینده مو ساخته بودم کسِ دیگه ای رو ببینم.... +تمام شبم با اشک و استرس بیش از حد و نگرانی گذشت و عجیبه هنوز هم امیدوارم که فرجی بشه..... پ. نوشت: این جمله ها مثل اینکه رو ریپیت گذاشته باشنش مدام تو ذهنم تکرار میشن و آروم و قرار رو به معنای واقعی ازم گرفتن، میترسم تهش به شکست برسم و زندگیمو خیلی راحت خراب کنم.... ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مبین محمدپور تاريخ: پنجشنبه 2 آذر 1402 ساعت: 17:49

دل گفت: وصالش به دعا باز توان یافت عمریست که عمرم همه در کار دعا رفت... پ. نوشت: خدایا چی میشه گاهی، فقط گاهی حکمتت با حاجت دلمون یکی باشه؟!:(

برچسب: نویسنده: مبین محمدپور تاريخ: دوشنبه 15 آبان 1402 ساعت: 14:04

صفحه بندی