ولی تو حافظ،از کجا فهمیدی غمی که تو دلمه،که باهاش زندگی میکنم و پشت چهره شادم قایمش کردم،ههههههه،خندم میگیره،بهم میگی دنیا دوروزه برو دنبال چیزای باارزش تری و فراموش کن هرچی که آزارت میده....محض فانم که باشه،ولی فکرمو مشغول خودش کرد،به خودم میگم ساده ای بخدا!!!به خودم جواب میدم:آره خب من خیلی ساده و خنگم!!!چه میشه کرد......فردا بایست برم دنبال برنامه هام،چرا میترسم آخه؟!من که خدارو دارم..چرا اینقدر توکلم بهش شعاریه فقط؟!میمونم تو جوابش و بیخیال.....عجیب دلم میخواد اینجا یه خواننده داشته باشه،تو این دنیا حداقل یکی باید باشه که تورو درست و حسابی بفهمه،همین فقط،بدون قضاوت کردنت،حتی اگه تو بدترین آدم روی زمینم باشی...این خواسته زیادی نیست...به خودم میگم نه نیست....بارها بودن کسایی که میخواستم اینجارو نشونشون بدم،ولی تهش پشیمون شدم،اونا اونچیزی نبودن که فکرشو میکردم،اینجام به دردشون نمیخورد......شاید یه روزی پیدا شد اون آدم،شاید..........
+اینجا هرچیزی که میاد تو ذهنمو تایپ میکنم بدون هیچ ادیتی،مگه نه اینکه خودم میدنم چی به چیه و نیاز به توضیح اضافه نیست؟!!!!!!
از هرچه که بگذریم این دل لامصب دوباره تنگ شده.....
پ.نوشت:جمعه شبِ اولین روز زمستون ۹۶
منبعد باید یه عنوانیم بزارم واسه پستام،که اگه یه سال بعد دوباره خوندمش یادم بیاد اون لحظات و حس و حالی که موقع نوشتن داشتم!!!
+ یکم دی ۱۳۹۶ 19:0 مهروماه
ما را در سایت اللهم اشف کل مریض دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 191