خسته از یه مسیر حدودا پنج ساله...
بگم یه هدف بهتره....
بالاخره تموم شد:)
با وجود تمام موانعی که هنوزم جلو رومه اما قرار نیست این جا توقف کنم...
پ. نوشت: با خودم میگفتم چطور یکی میتونه شب تا صبح یسره انلاین باشه... لعنت به این همستر... چه فکرا که تو سرم میومد و میرفت
اونروز به معنی واقعی کلمه داشت جونم در میومد و کاری از دستم برنمیومد، انقدر که حرص خوردم.....
نهایتا با یه اتفاق عجیب دلم آروم گرفت... بهش گفتم بازم ممنونم ازت...:(
پ. نوشت دو: دلم خونِ.. خون...
برچسب:
نویسنده: مبین محمدپور