سال جدید بالاخره اومد...ماه مبارک هم در کنارش
امروز دومین روزه،اخرین روز شعبان..قسمت شد،انگار روزیم بود ک یروز ازین ماهم ک شده روزه بگیرم،خداروشکر
همه رفتن خونه زنداداش،منم به بهانه روزه موندم خونه...نمیدونم چرا خوشم نمیاد از رفت و امد باهاشون...چرا انقد از ورود به جمعای جدید فراریم؟؟نمیدونم....
برای ماه مبارک هنوز برنامه ریزی نکردم،چندسالی میشه ک دیگه یه قران ختم نمیکنم،خلاصه ک خیلی جالب نیست اوضاع،،امسال دلم میخواد بیشتر از هرچیزی کسیو ناراحت نکنم،مخصوصا مامان و بابا...این مورد تنهاچیزی هست که رو قلبم سنگینی میکنه....گرچه میدونم این دلم میخواد ها هیچ ارزشی نداره و باید واقعا اراده کنم و از ته قلبم بخوام و پا روی غرورای بیجام بزارم و براشون تلاش و همت واقعی کنم
باید درساروهم بخونم این دوهفته تا نمره ی دلخواهمو بگیرم،،تا دی ماه باید فقط بخونم و بخونم....دلم میخواد مشکلات رو بتونم برطرف کنم،دلم میخواد زبان عربی و از همین سال استارت بزنم،قرانمو تخصصی ادامه بدم....یه کار خوب و سبک پیدا کنم بالاخره....چیزی ک مدت هاست دنبالشم...
امسال بازم نیت کربلا رو کردم اونم مشایه نه بعد اربعین اگه خدا بخواد و قسمت بشه،،امسال دلم میخواد سبک تر از هرسالی برم زیارت،،زیارتی ک تو این سه مرتبه اتفاق نیفتاده،امسال با سالای دیگه قراره خیلی فرق کنه،نمیخوام دیگه نگران مسائل جزئی و ساده باشم...و زیارت امام رضا...ازش خواستم که دیگه تنهایی راهیم نکنه......امیدوارم دیر نشده باشه برای این تصمیم
تنها چیزی که هست دست و بالم تنگه و به شدت به یه منبع مالی احتیاج دارم....میشه گفت شروع نکردن خیلی از برنامه هام تا بحال بخاطر همین موضوع بوده....
و از طرفی اوضاع اقتصادی خونه...اونم برای ما که مهاجریم...امسال اجاره خونه بازم دوبرابر میشه و کار ما سخت تر
گاهی فکر میکنم چرا بابابزرگ که انقدر ادم مقیدی بود چرا اون زمینارو و سهم هرکسیو مشخص نکرد ک حالا این مسائل پیش نیاد...اون همه زمین تو افغانستان و ما اینجا تو این وضعیت...
یا چرا بابابزرگ،بابای مامان سهم الارث هرکسو مشخص نکرد؟؟؟مگه مردن حق نیست؟!
البته ما که خیلی وقته دستمونو شستیم ازین چیزا ولی این قوانین دینه نمیشه ک نادیده ش گرفت....
پ.نوشت:میدونم خواسته ی محالیه...ولی دلم میخواد باقیمونده ی عمرم رو برم کربلا،خادم حرم بشم همین و بس....این خواسته وقتی به دلم افتاد ک اون خانم ایرانی ک تو گروه بود و برامون عکس میفرستاد از حرم کربلا...خادم بود
خیلی به این موضوع فکر کردم و هربار تهش به این نتیجه رسیدم که میتونم از پسش بربیام...میتونم دوری از همه رو برای همیشه تحمل کنم....من همیشه با خارج مخالف بودم،اما در مورد عراق نه،حتی مامان و بابا هم راضین....خب آرزو ک بر جوانان عیب نیست...و اینم خواسته نامشروعی نیست...
پ.نوشت دو:داره بارون میاد،صدای قطرات بارون...احساس خوبی ک همیشه از روزای بارونی دارم وصف نشدنیه...دعا کردم...خودت گفتی غنیمت بشمرش تو این موقعها
پ.نوشت سه:قرار بود ساعت جدید نشه ولی باز اشتباها شد ...هرسال نمازم قضا میشد ولی امسال یساعت زودتر سحری خوردم یساعت زودتر نماز خوندم و حتی همه رو هم برای نماز بیدار کردم....یه حسی همش بهم میگفت چرا هوا روشن نمیشه...وقتی این همه مدت از نمازم گذشته!:/
پ.نوشت چهار:پسرخاله که حدود پنج شش سال ازم کوچیکتره،عقد کرد...همه ی کاراش براحتی انجام شد،واقعا براش خوشحالم و تحسینش میکنم بخاطر همه این سالهایی که باهدف کار کرد و در نهایت به خواسته حتی زودتر رسید
خودش میگه از دعاهای بابابزرگ و مامان بزرگه که همیشه میره سرخاکشون...و من بهشون میگم حتی اون دنیا هم که رفتین باز فرق میزارین...بازم نوه های پسرتون رو بیشتر از دخترا دوست دارین.....:/
پ.نوشت پنج:بهش گفتم زمستون که گذشت،تو تقویم بهارت برامون جایی کنار بزار....
بهش گفتم این دل دیگه خیلی تنگ شده،طاقتش طاق شده،دیگه داره شورشو در میاره...یا بهش صبر بده و راضیش کن به رضای خودت یا خواسته شو بده....(امام حسین.ع.):(
پ.نوشت شش:امیدوارم امسال سالی باشه ک این انتظار بالاخره تموم شه...خسته شدم دیگه از بدوش کشیدنش و هرجایی بردنش......
اللهم اشف کل مریض...ما را در سایت اللهم اشف کل مریض دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 88