تو این مدتی ک ننوشتم یعنی حرفی ک ارزش نوشتن داشته باشه رو نداشتم...بجاش تو دفترم شعرا و متنایی که اسکرین شات میگرفتم و مینوشتم...اینو دوست دارم...داشتم به تاریخای دفترم نگاه میکردم ،تعجبم گرفت!یعنی دوسه ساله که دارم توش مینویسم..عمرامون چقدر بی برکت شدن:(:
یمدته بدجور تحت فشارم،روحی روانی خلاصه همه جوره،این همه ضعف رو دوست ندارم
اینکه اینقدر به خودم دارم سخت میگیرم رو دوست ندارم،دقیقا دارم خودمو به فنا میدم...روابطم با بقیه خیلی بد شده و اینو هم دوست ندارم...
گاهی وقتا به خدا میگم میخای از زیر این همه فشار ازم چی در بیاد؟!تو که میدونی من تو همه امتحانایی ک ازم گرفتی مردود شدم،چرا بازم امتحان ،اونم اینقدر سخت...در واقع سخت برای من،شاید برای دیگران چیزی نباشه
چند شب پیش خواب دیدم از یه ساختمون نیمه کاره افتادم،اون حس سقوط خیلی بد بود این که یهو زیر پات خالی بشه و ...اما عجیب موقع به زمین رسیدن خیلی اروم افتادم انگار چیزی نگهم داشت،چمیدونم تعبیرش چی میشد،یجا نوشته بود ارزوهات به سرانجام نمیرن....البته خواب سقوط چیزیه ک هرازگاهی میبینم و موضوع تازه ای نیست...
درست مثل اون چیزی ک همیشه میاد برا ترسوندنم و به هر شکلی درمیاد
یا بقیه ی اون خوابای تکراری،،خسته شدم ازشون
پ.نوشت:متاسفانه این روزا قدرت خوددار بودنم رو کمی از دست دادم و موجود بدجنسی شدم....
اینجوریه که بعد هر نمازم از خدا معذرت میخوام و استغفار میکنم اما باز ک تو موقعیتش قرار میگیرم نمیتونم خودمو کنترل کنم،فراموش میکنم و دوباره همون آش و کاسه....
پ.نوشت دو:هه..من تو سوتی دادن رودست ندارم تو این خونواده انگار
چندروز پیش ک داشتم چاقوها رو میشمردم ،۱۶تا بود و تهش هی به این نتیجه میرسیدم که چرا ۴ تاش نیست؟از سه دست
اخرش ابجی گفت سه دست چندتاس؟گفتم ۱۸ تا
گفت پس دوتاش نیست نه چهارتاش،،سه دست من ۲۰ تا بود،اونم با چه اعتماد بنفسی داشتم همه جا جار میزدم/یا وقتی گوشی تو دستم بود و مثل دیوونه ها دنبال گوشی میگشتم...گاهی وقتا با خودم میگم ادمی با این اندازه خطا و اشتباه دقیقا کجای این دنیاس...چجوری میتونه دووم بیاره و عاقبت بخیر بشه؟؟؟
پ.نوشت سه:بهش میگم چرا تو دیگه جواب نمیدی؟تو که از پیدا و پنهان من حتی بیشتر از خودم اگاهی....چرا اینجوری تو سردرگمی گذاشتیم؟؟خدا؟
پ.نوشت چهار:دوباره اشکام میریزن و میریزن...میدونم این نشونه ضعیف بودن نیست تا وقتی کسی نبینه که ندیده خداروشکر:)
پ.نوشت پنج:این که از یه طفل معصوم خوشم نمیاد و بود و نبودش برام فرقی نداره اسمش چیه؟حتی اگه اون خواهرزاده م باشه....احساس عذاب وجدان دارم ازین احساس:/
اللهم اشف کل مریض...ما را در سایت اللهم اشف کل مریض دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 83