بهش گفتم من طاقتشو ندارم...هرچقدرم که قوی باشم یا تظاهر به قوی بودن کنم...التماسش کردم که نزار اینجوری تموم شه...دیگه طاقت جدایی ندارم....
کاش یه راهی بود...اون وقت همه چیزمو براش میزاشتم...
بهش گفتم اگه همه چیز درست شد براش جبران میکنم،همه ی این سال هارو...همه ی اون اشتیاقای بی جوابو و ناراحتیا رو
بهش گفتم اگه یروزی همه چیز درست شد،سرمو میزارم رو شونش و انقدر بلند بلند گریه میکنم تا نفسم بند بیاد...اصلا تموم شم....دیگه چه اهمیتی داره
بهش گفتم میدونم نمیشه با تقدیر جنگید اما نزار بازم مثل همیشه تهش به این برسم که اشتباه میکردم....آخه اینبار من جای اشتباهی نیومدم...
همه ی اینارو بهش گفتم،،اشکام تموم نشد بلکه بیشترم شد...خالی نشدم بغضام بیشتر و بیشتر شد....
+رفته بودم شاه سید علی...گفتم بزار حداقل این حجم از اشک رو اونجا خالی کنم،بهتر ازینه که جلوی بقیه رسوا بشم....
اللهم اشف کل مریض...ما را در سایت اللهم اشف کل مریض دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 65